X
تبلیغات
ولسوالی پنجاب ولایت بامیان
زندگی افسانه ای پوچی است که ابلهی به بیان آن می پردازد
  به یاد برادرم حیدرعلی
                                به یاد برادرم حیدرعلی

برادرم؛ ناپدیدگشته است

انگاردیوی ویا انسان بی رحمی

او را باخود برده است

واما من،

نمیدانم! چرا درکنج خلوت اشک می ریزم؟

ودرآیینه تصویری درافق دیدگانم هست

انگار او مرده است، زاونام ونشانی نیست

چون دیشب او را من،  بسان مردگان دیدم

وپنداشتم که برگورش هزاران سبزه روییده

چون دیریست به جزازعشق ازاو نام ونشانی نیست

ولی درکنج خلوت خانه امید او زنده است

مپندارش که او مرده است

کنارپنجره تصویری از عشق است

وروزی بازخواهدگشت

حالا من؛ میدانم که او زنده است

ازاو نام ونشانی هست

وچشمانم کوربادا!

زبانم همچولال گردد!

که پندارم او مرده است

وروزی درافق دیدگانم بازخواهدگشت

ازاو نام ونشانی هست واوزنده است

                        علی شیررستگار

                      کابل، دشت برچی، 4/5/1391

|+| نوشته شده توسط رستگار در شنبه چهاردهم مرداد 1391  |
 تهوع
 

تهوع

هیولای نفس گیرزمانه

دهانش را تنورآتشین،

چون گرگ عصیان برسرم بگشود

ومن درکنج اوراقی، نفسم را نوشتم

این چنین تاخود بدانم روزگاری من،

درزندانی افق دیده های پیرزالی

استفراق عشق می کردم

ویاتمرین فرزندی، زنسل آفتاب باشد

ولی درهمچو زندانی

ویا درهمچو بوستانی که من زندانش خوانم

نواخت ساعت سکوتم را نوای چهاربرهم زد

که دراندیشة خالی،‌ معانی بهرپختن نیست

وشایدجغدی درآن سوی ویرانه

معانی را برای گرگ عصیان ازسربغض،

تعریف می کرد

وشایدهم؛

فکری را درافق دیدگانش ازاول،

تحریف می کرد

ومن هم درچنین جرمی سراپا سوختم

وگرفریاد رسی بودی!

وگرهم دادرسی بودی!

سرشت وسرنوشتم را

به راه ورسم بیگانه

به مثل یک ملک یا یک فرشته

ازسرفرزانگی وعقل تحریر می کردم

مگرافسوس!

اومرده است

درافق دیدگانم دادرس وفریاد رس درگورخفته است

                           علی شیررستگار

                     کابل، دشت برچی 30/4/1391

|+| نوشته شده توسط رستگار در شنبه چهاردهم مرداد 1391  |
 گناه من نیست
 

                                              گناه من نیست

درسکوت جاده خلوت

دیشب وامشب، هم تنها

  اما، من یک حرفی دارم

      میخواهم پیشت بمانم

        می دانم گناه من نیست

 

       حالا که شب تمام است

       جانم همه نیمه جان است

         حالاکه صبح وخورشید

            میدانی کنارمن نیست!

 

پس چی قیامت است امشب

که من زشب بدیدم

به جزازسرتفکر 

       حرف دیگری نگفتم

        می خواستم عریضه ام را

            به افق شب نگارم 

           که تاسکوت شب را

           به پیش داورآرم

             که ناگهان صدایی

         آهسته بگوش شب می گفت:

              اگرگناه او نیست!

            پس چراکناراونیست؟

            

 علی شیر«رستگار»دشت برچی17/1/1391

 

|+| نوشته شده توسط رستگار در شنبه چهاردهم مرداد 1391  |
 زخم چرکین
 

زخم چرکین

یکی بود یکی نبود...

غیرازخدا هیچ کی نبود

یک عاشقی درشهرعشق

درآرزوی وصل دوست

شب تاسحر بیداربود

دنبال هم شب ها وروز

ماهها وسالها می گذشت

روزی کنارپنجره تندیس معشوق را شکست

تندیس بت های خیال

 ازذهن عاشق محوشد

درقصه ها پیوست عشق

درقصه ها، با طعم تلخ

حالا که ماهها، سالهاست آن قصه ها گندیده است

اما کنارپنجره؛

درزیردیوال خیال، درکوچه بن بست عشق

آن عاشق شوریده حال

تندیس معشوق می کشد

انگار هنوز آن خوره ها

با رنگ معشوق زنده است

چونکه کنارپنجره،

آن عاشق شوریده حال، زان خوره ها پوسیده است

 

               علی شیررستگار«لگزی»

                 کابل، دشت برچی، بدون تاریخ

|+| نوشته شده توسط رستگار در شنبه چهاردهم مرداد 1391  |
 درختان مقدس وتصویرآنها درشعرفارسی دری

علی شیر رستگار

درختان مقدس وتصویرآنها درشعرفارسی دری

مطالعه درافکارواندیشه ملل مختلف نشان میدهد،‌ که بعضی ازدرختان ونباتات نزد اقوام وملل مختلف جهان ازجنبه قداست برخوردارهستند وبه نحوی نماد وتمثیل وجوه روحانی وجسمانی انسان پنداشته می شود، ورمز و راز های زیادی به درختان نسبت داده شده است. به احتمال زیاد وجود درختان پرشاخ وبرگ کهن سال درزیارتگاها وکنارمساجد، نیز نشانة ازاین قداست است. زیرا درباورهای اسطوره یی«درخت همواره به عنوان صورت مثالی ونماد تجدید حیات وبازگشت به اصل واحد؛ آیینة تمام نمای انسان وانگاره یی منحصر به فرد نَسَب شناسی آدمیان محسوب می شده است.»(1) درخت نه تنها ازآن جهت به زنده گی انسان وابسته است که آدم دربهشت از«درخت معرفت»(=میوه ممنوع) تناول کرد، بلکه وقتی برزمین هم هبوط کرد درخت را مایه حیات وزنده گی یافت،‌ بنابراین بی جهت نیست که دودمان وتبارانسان ها را با درخت(شجرة نَسَب) مشخص می کنند ودرمعابد هم درختان حرمت وقداست تمام یافته وبه عنوان (درخت مراد) مشخص شده است ودرطول تاریخ درختان کهن سال همواره عزت وحرمت یافته وپرستش شده است.(2) طوریکه«در تصورات وباورهای قدسی ملل مختلف، شاهد اعتقاد به درختی هستیم که نوک آن تمام سقف آسمان را پوشانده وریشه هایش درسراسرزمین دویده وشاخه های پهن وستبرش درپهنة جهان گسترده است. درباور های قدسی آریاییا وبرخی اقوام دیگر، توصیف درخت کیهانی با درختان مقدسی چون هوما، هوم(Huma) گوکَرن (Gokarn)؛ سوما، سومه(Soma)؛ پیپلی، پیپل(Pipala)؛ سروکشمر، هرویسپ تخمه (بسیار تخمه)، ساکاکی(درجاپان)، درخت دانش(درروایات یهودی)و... خلط شده است... دراین خصوص باید خاطرنشان ساخت، اگرچه بعضی ازتوصیفات وخصوصیات این درختان با درخت کیهانی مطابقت دارد،‌ اما مجموعة توصیفات درخت کیهانی با توصیفی رقم می خورد که آن را ازسایر درختان مقدس وآیینی ممتاز می کند وبه عنوان درخت کیهانی تمام عیارنمودار می سازد وآن وصف ارتباط درخت کیهانی با آسمان و واژگون بودن آن است که شاخه هایش درآسمان وریشه اش درزمین است ویا ریشه درآسمان وشاخه درزمین دارد... درروایات دورة اسلامی توصیف درخت کیهانی با درختان بهشتی طوبا وسدره کاملاً مطابق است وازهمین طریق درشعر فارسی راه یافته است... شیخ شهاب الدین سهروردی در رسالة عقل سرخ در توصیف درخت کیهانی طوبا می گوید:« درخت طوبا، درختی عظیم است، هرکس که بهشتی بود چون به بهشت رود آن درخت را دربهشت ببیند. هرمیوه یی که درجهان می بینی برآن درخت باشد واگرآن درخت نبود هرگز، نه میوه بود ونه درخت ونه ریاحین ونه نباتات. سیمرغ آشیانه برطوبا دارد و بامدادکه ازآشیانة خود به درآید وپربرزمین بازگستراند از اثرپراو میوه بردرخت پیدا شود ونبات درزمین.»(3) که این توصیف برابربا درختِ«همه تخمه» یا ویسپوبیش که مطابق روایت«یشتها»جایگاه سیمرغ درآنجا دانسته شده که دردریای فراخکرت است وبذرهمة نهال ها دراوست. اما صوفیان درخت طوبا را به معنای وقت وحالت خوش گرفته اند. درشعروادبیات فارسی دری درخت طوبا به عنوان درخت بهشتی تلقی شده است.(4) وشاعران زیادی ازدرخت طوبا گاه به گونه رمزی ونمادین وگاهی هم به صورت تلمیحی درشعرشان یاد آورشده اند، مثلاً دراین ابیات:

پشت این مشت مقلّدکی شدی خم ازرکوع       گرنه درجنت امیدی سایة طوباستی

                                                                      (ناصرخسرو، ص441)

طوبی زقـامت تونیـــارد که دم زنـد                زین قصه بگذرم که سخن می شود بلند

                                                                      (حافظ، دیوان، ص122)

افزون براین؛ اهمیت درخت درفرهنگ وشعرفارسی دری به حدی است که با بسیاری ازنمادهای هم پیوند خود، درارتباط قرارگرفته است وچیزهای با اهمیت به درخت تشبیه شده است مثلاً فردوسی بسیاری از پهلوانان وسران را درشاهنامه به درخت تشبیه کرده(5) ویا هم درخت را به عنوان انگارة نَسَب شناسی و تبارشناسی تصویرکرده است به گونه مثال دراین ابیات:

درخت برومنـد چون شـد بلنـد                  گـرآیـد زگـردون بـرو برگـزنـد

شود برگ پژمرده وبیـخ سست                  سرش سوی پستی گرایـد نخست

چوازجایگه بگسلد پای خویش                 به شاخ نوآیین دهد جای خویش

مراورا سپـارد گل و برگ وباغ                   بهـاری بـه گـردار روشن چــراغ

پدرچون به فرزنـد مانـد جهـان                  کنــــد آشـکـارا بـرو بـرنهـــــان

گراو بفـکنــــد فـرّونــام پـــدر                 تـوبیـگانـه خوانش مخـوانش پسر(6)

انسانهای دوران کهن که درمرحلة بدوی به سرمی بردند، گمان می کردند که درختان مانند انسان دارای روح وروان اند«این امر را نه تنها می توان دراعتقاد مردم مصروبین النهرین دراعصار باستان دید»(7) بلکه در اعتقاد بسیاری ازاقوام نشانه های ازتقدس درخت ها دیده می شود، مثلاً«سرخپوستان قوم هیداتسا (Hidatsa) درامریکای شمالی بر این اعتقاد بودند که درخت«Cottonwood» که بزرگترین درخت دره های علیای میسوری است، دارای بصیرت وخردی است که اگراورا نیکو بدارند، ایشان رادربسیاری امور یاری خواهدداد وسرخپوستان پیش ازمتمدن شدن، انداختن این درخت را گناه عظیم می دانستند وپیران قوم معتقد بودند که بد بختی های تازة قومشان به علت بی احترامی نسل جوان به این درخت است»(8) درشرق افریقا هم مردم قوم ونیکا(Wanika) باورداشتندکه درخت نارگیل زنده گی بخش است وریشه کن کردن و انداختن این درخت را برابربا مادرکشی میدانستند.(9)

درافسانه های چینی نیز درمورد درختان مقدس که درسواحل دریای چین می رویند سخن رانده شده است که به اعتقاد مردم آن ناحیه این درختان پرشمارکه درکناره دریای شرقی یا جزایرکوچک آن می رویند، ازخاصیت های شگفت انگیزی چون هستی بخشی، قدرت بخشی، تندرستی، عمردراز ونامیرایی... برخوردارند.(10)

 توتم بودن درختان درنزد بسیاری از قبایل وعشایرهندی نیزدیده می شود، تاجایی که برخی از قبایل نام ونَسَب توتمی دارند، به طورمثال پارساوان(Parawan) نام شان را از درختی موسوم به بیوتی فرن دوسا (Butea Frondosa) گرفته اند وآنان حتا به آن درخت دست هم نمی زنند، همینگونه «گوری رار» (Goirar) نام خود را ازدرختی گرفته اند که آن درخت را نه می برند، نه شاخ وبرگ آن را می کنند. درخت انجیر نیز درنزد برخی قبایل هندی قداست دارد که نه آن را می برند، نه برگهای آن را می چینند ونه از آن بالا می روند.(11)

درتاریخ ایران باستان نیز اشاره هایی دررابطه به تقدس چنار رفته است به گونه مثال، مهرداد بهاردرکتاب «ازاسطوره تاتاریخ» نوشته است: شاهان پارس پیوسته درخت چنار را باگوهرهای بسیار می آراستند وآن را در اتاق خواب شان می گذاشتند وستایش می کردند.(12) هنگامی که داریوش درآسیای صغیربود، به او درخت چناروتاک زرین هدیه دادند که بعدها،‌ اغلب آن را دراتاق شاه می نهادند. چنارمظهر شاه وتاک، مظهر همسراو بودکه ازطریق اوسلطنت دوام می یافت. درنزد عوام، درخت چنار، شاه درختها است که در بعضی مناطق، چنارکهن(درخت مراد) تلقی شده است.(13) درنزد بسیاری اقوام ساکن درافغانستان هم بعضی درختان از قداست واحترام برخورداراند به گونه مثال درقریه ابراهیم خیل ولسوالی سیدخیل ولایت پروان درخت پرشاخ وبرگ کهن سالی موسوم به«درخت مزار» است ومی گویند که این درخت ازعصای یک شخص روحانی روییده وبلند شده است ازهمین رو مردم به آن درخت قداست قایل اند، و به این پنداراندکه (درخت مزار) قدرت شفابخشی دارد که اگرطفل«سایه گرفته»از زیرریشه های آن عبورداده شود شفا می یابد ونیز باورمندند که اگرکسی چوب«درخت مزار» را به خانه اش ببرد حتماً‌ درخانه اش آتش سوزی اتفاق می افتد وخانه اش حریق می شود. همین گونه دربسیاری ازمناطق افغانستان درختان کهن سالِ کنارمساجد ومنابر از قداست واحترام تمام برخوردارند و مردمان به غرض گرفتن مراد، درشاخ وتنه آن(بند) می بندند و یا درتنه آن به منظور گرفتن حاجت میخ آهنی می کوبند وگاهی هم درپای آن شمع روشن می کنند.

درادبیات ومتون دورة اسلامی هم ازدرختان معروفی مانند شجراخضر-که موسی با آن سخن گفت- و درختی که مریم درکنار آن روزه گرفت، یاد شده است که این همه به نحوی بیانگر اهمیت درخت است. همچنین شاعران دری زبان پیوند درخت وانسان را به گونه رمزی ونمادین دراشعار شان به تصویرگرفته که بسیاری ازشاعران، میوه وبَرِجهان را انسان می داند مثلاً دراین شعرمولوی:

«جهان مثال درخت است، برگ ومیوه زتوست

چوبرگ ومیوه نباشدشجرچه سود کند»(14)

ویا دراین قصیدة ناصرخسرو:

  نبینی بردرخت این جهــان بـار             مگرهشیارمرد، ای مردهشیــار

درخت این جهان را سوی دانا              خردمند است، بار وبی خردبار

نهـان اندربـدان نیکان چنـاننـد             که خرمـا درمیــان خار بسیـــار

                                                            (ناصرخسرو، دیوان، ص17)

«این جهان همچون درخت است ای کرام       ما براوچون میوه هـای نیم خــام

سخت گیـرد خـــــام هـــــا مـرشـــاخ را          زان که درخامی نشـایــدکاخ را

چون بپخت وگشت شیــرین لب گـــزان           سست گیرد شاخ ها را بعد ازآن»

                                      (مولوی، مثنوی معنوی،‌ دفترسوم، بیت 1295-1293)

درختان چون سرو،‌ سدره، چنار، طوبا، بید، سپیدار... با صفات چون راستین، بلند، سرفراز، پرثمر، تازه، جوان، سایه دار، نوخاسته، پابرجا، پایدار... درسروده های تصویری وشاعرانة شاعرانی چون فردوسی، سنایی، ناصرخسرو، سعدی، نظامی، مولوی،‌ عراقی، حافظ، امیرخسرو دهلوی، صائب تبریزی... وشاعران دورة معاصر با تمثیل ها، استعارات وکنایات درآمیخته است ومعمولاً درشعرشاعران کلاسیک زبان دری، درخت سرو کنایه ازقامت معشوق است وگاهی هم قامت معشوق را به آن تشبیه کرده ودرخیال اندیشی ها واستعارات چون خوش رفتار، دلجوی قباپوش، سبزپوش... همانندی میان معشوق ودرخت درشعرشاعران ایجاد شده است که دراینجا به گونه مختصر تصویرنمادین واستعاری برخی ازدرختان را درشعرشاعران کلاسیک زبان وادبیات دری به بررسی خواهیم گرفت:

انار: درخت اناردراساطیریونانی نماد باروری وفراوانی است ودرتورات هم باربار به درخت انار یادشده است.(15) درروایت های اساطیری یونانی آمده است: هنگامی که دیونیزوس(Dionysus) پسرزئوس به توطئه مادر اندرش ژونو(Juno) قطعه قطعه شد، ازخونش درخت اناررویید. انار درنزد عیسویان نماد عفاف به شمارمی رود ومی گویند که حضرت عیسی درکودکی اناری دردست داشت. ودرافسانه های بودایی اناریکی ازمیوه های مقدس است. درچین هم درخت انارنماد باروری است که درعروسی ها به عنوان هدیه تقدیم می شودکه حاکی ازآرزوی زایش وداشتن فرزنداست.(16) «دربرهان قاطع نیزازدرخت اناری سخن می رود که دربیستون واقع است و می گویند وقتی که فرهاد ازشنیدن خبرفوت شیرین آگاه شد تیشه برسرخود زد ودستة تیشه خون آلودگردید وسرفرهاد برزمین نشست وچون آن از چوب اناربود به قدرت الهی سبزشد ودرخت اناری به هم رسید که چون آن را بازکنند ازدرون سوخته وخاکسترشده باشد.»(17) درقرآنکریم نام رمّان(= انار) به عنوان میوه بهشتی آمده است. به اعتقاد عوام وقتی کسی انارمی خورد، نباید یک دانة آن به زمین بیفتد چراکه یک دانه آن هم متعلق به بهشت است وخوردن آن موجب سعادت است.(18) درشعرشاعران دری زبان هم به صفت باروری اناراشاره هایی شده است. مثلاً درابیات زیر:

وان نارهمیدون به زنی حامله مانـــد      ونـــدرشکم حـــامــــله مشتی پسراننـد

                                                                    (منوچهری، دیوان ص18)

عقل حیران شودازخوشة زرین عنب           فهم عـاجزشـود ازحقــــة یــاقوت انــار

                                                                  ( سعدی، دیوان، ص719)

وان نـاربکردار یکی یحقّـــة ســـاده            بیجــاده همه زنـگ بــدان حقّـه بــداده

لختی گهرسرخ درآن حقّـه نهــــاده           لـختــی سَلَبِ زرد بــرآن روی فتـــــاده

برسرش یکی غـالیـــه دانی بگشـاده           واگنــــده بــدان غالیـه دان سونش دینار

                                                                     (منوچهری، دیوان، ص148)

همچون انارخندان عالم نمود دندان        درخویش می نگنجد ازخویشتن برآرش

                                                              (مولوی، غزلیات شمس، ص493)

شگفت نیست دلم چون اناراگربکفد          کـه قطره قطرة خونش به نــاردان مانـد

                                                                      (سعدی، دیوان، ص440)

 بید: درخت بید درادبیات فارسی دری نماد بی حاصلی است:

زآفت بیــــــد برگ بـــاد خـــزان            شـــاخ پــر بـــرگ بیــــد دست گـزان

                                                            (نظامی،‌ هفت پیکر، ص318)

راوق جــام فـــرو ریختـــه ازسوختــه بیـد       آب گل گویی بـا معصفرآمیختـــه انــد

                                                                   (خاقانی، دیوان، ص117)

مجلس غم ساخته است ومن چوبید سوخته /  تابه من راوق کنـد مژگان می پالای من

                                                                            (خاقانی، دیوان، ص320)

درخت بیـــــــــــد دارد هـم ثمــرهــــــا           شود شـــــاخش عصـــا گــربهرپیری

اگردرســــــایــــــه اش گاه تمـــــــوزی          بیــــاســایـــــد دمی مـــــرد فقیــری

سپیدار: درشعرشاعران دری زبان درخت سپیدارهم مانند درخت بید نماد بی هنری وبی حاصلی است:

اگــــربــــــــار خــــرد داری وگــــرنـی       سپیــــداری،‌ سپیـداری سپیــــــدار

                                                          (ناصرخسرو، دیوان، ص18)

چـون سپیـدار ســـر ز ی هنــری           ازره مـــردمـی فـــرو نـــارنــــــد

                                                                    (ناصرخسرو، دیوان، ص473)

ای سپیدار این بلندی جستنت رسوایی است 

چون نه گل داری نه میوه گفت خامش هان وهان

                                         (مولوی، غزلیات شمس، ص730)

سرو: درخت سرو درروایت های اساطیری یونان باستان، نشانة سوگواری واندوه ازدست دادن یاراست، از روزگارکهن مردم توجه خاصی به این درخت داشتند، چنانچه درقدیم درساختن مجسمه ها وکشتیها ازچوب سرواستفاده می کردند و آن را فنا ناپذیر و جاویدانی تصورمی کردند ازهمین روکتیبه ها وفرمانها را بیشتر بر چوب سرو می کندند. شاید دراثرتقدس ویا ارزش درخت سروبوده است که تابوتهای مومیایی را ازچوب سرو درست می کردند.(19) درروایت های اساطیری آیین زردشتی آمده است که سروکاشمر(کشمر)را زردشت ازبهشت آورد وآن را درپیش آتشکده کاشت که این نهال بهشتی که سرشت مینوی داشت تا آنجا تناور شدکه درسایة آن بیش از ده هزار گوسفند آرام می گرفتند. هنگامی که گوسفند وآدمی نبودند حیوانات وحشی ودرنده درسایة آن می آسودند ومرغان بی شماری برشاخه های آن مأوا داشتندکه درشاهنامه فردوسی هم به این اقدام رزدشت اشاره شده است:

یکی سروآزاده بـود ازبهشت          بــه پیش درآذر آن را بکشت

نبشتـی بــرِ زاد ســرو ســهی          که پذرفت گشتاسپ دین بهی

چوچندی برآمد برین سالیان           مرآن سرو استبر گشتش میـان

چنـان گشت آزاد سروبلنــد           که برگرد او برنگشتی کمنــد(20)

افزون برروایت های اساطیری، درخت سرودرادبیات فارسی دری باصفاتی چون آزادی، بلندقامتی،‌ سربلندی، پیراسته گی، پایداری... درشعرشاعران توصیف شده وبه صورت استعاری وکنایی به جای معشوق زمینه استعمال یافته است:

شود چـون بیــــد لـرزان ســـــرو آزاد       اگـــربینــــــد قـــــد دلجــــــوی فرخ

                                                                     (حافظ، دیوان، ص136)

برزنـد نــارو،‌ برســروسـهی، سروسهی       برزنــد بلبـــل برتـــارکِ گل قــالـوسی

                                                                       (منوچهری، دیوان، ص130)

بعد ازاین دست من ودامن آن سروبلند       که به بالای چمــان ازبن وبیـخم برکنـد

                                                                         (حافظ، دیوان، ص244)

دل ما به دور رویت زچمن فراغ دارد         که چوسروپای بندست وچولاله داغ دارد

                                                                         (حافظ، دیوان، ص157)

نه هردرخت تحمل کند جفـای خزان       غـلام همت سروم که این قـــــدم دارد

                                                                          (حافظ، دیوان، ص160)

به سروگفت کسی میوه یی نمی آری         جواب داد کـه آزادگـان تهیـــدستنــد

                                                             (سعدی، قصاید وغزلیات، ص1047)

سِدره المنتهی:(Sedratolmontaha) «نام درخت کنار(سدر)بزرگی است که بنابرروایات،‌ بربالای آسمان هفتم قرار دارد وبرگش مانند گوش فیل ومیوه اش مانندکوزه است. علم ملایک وسایرمخلوقات به آن منتهی می شود وازآن درنمی گذرد. هیچ موجودی، جزپیامبراسلام، درشب معراج ازآن درنگذشته است... ازپای این درخت،‌ رودهایی ازآب صاف روشن وشیرتازه وبادة خوشگوار برای نوشنده گان روان می گردد. درباره بزرگی آن گفته اند که اسب سوار،‌ درسایه ا‌ش، هفتاد سال راه می پیماید ویک برگ ازآن روی تمام مردم سایه می افگند.»(21) درادبیات فارسی دری سدره نماد ریشه داری،‌ سایه گستری وبلندی مرتبة انسانی است که برمبنای آیات کریمه قرآن وروایات اسلامی توصیفات آن درشعردری راه یافته است.(22)

شبی برنشست ازفلک برگذشت       به تمکین وجاه ازملک برگذشت

چنان گرم درتیـــه قربت برانـد              که درسدره جبریل از او بازمانــد

                                                               (سعدی، بوستان، ص36)

زادآزادی طلب کن چون محمد مرد وار    ازبرای راه سدره گربه یی را زین مکن

                                                                            (سنایی، 509)

توچه دیدستی هنوز ازطول وعرض ملک او

 کانکه درسدره است هم آن را نداند منتها

                                                          (سنایی، 44)

به همت ورای خرد شوکه دل را          جزاین ســـدره المنتهـــایی نیـــابی

                                                                           (خاقانی، 416)

منت سدره وطوبا زپی سایه مکش  

که چوخوش بنگری ای سروروان این همه نیست

                                                        (حافظ، 52)

منابع ومآخذ:

1- حمیرا زمردی، نمادها ورمزهای گیاهی درشعرفارسی، انتشارات زوار، چاپ اول، تهران، 1387، ص37.

2- محمد جعفریاحقی،‌ فرهنگ اساطیری وداستان واره ها درادبیات فارسی، انتشارات فرهنگ معاصر، چاپ دوم،‌ تهران، 1388، ص352.

3- حمیرا زمردی،‌ نمادها ورمزهای گیاهی درشعرفارسی، صص109-111.

4- محمد جعفریاحقی،‌ فرهنگ اساطیری وداستان واره ها درادبیات فارسی، ص561.

5- همان اثر، صص 352 -353.

6- حمیرا زمردی، نمادها ورمزهای گیاهی درشعرفارسی، ص42.

7- مهرداد بهار، ازاسطوره تاتاریخ، نشرچشمه، چاپ سوم، تهران، 1381، ص43.

8- همان اثر، 43.

9- همان اثر، ص44.

10- جی. سی. کویاجی، اسطوره های ایران وچین، مترجم دکترکوشیارکریمی طاهری، انتشارات نسل نواندیش، چاپ اول،‌ تهران، 1387، ص20.

11- جمشیدآزادگان، تاریخ ادیان ابتدایی وقدیم، انتشارات(سمت)چاپ سوم، تهران، 1387، ص133.

12- مهردادبهار، ازاسطوره تاتاریخ، ص45.

13- محمد جعفریاحقی، فرهنگ اساطیروداستان واره ها درادبیات فارسی، ص305.

14- حمیرا زمردی، نمادها ورمزهای گیاهی درشعرفارسی، ص43. به نقل از مولوی،‌ غزلیات شمس،‌ ص377.

15- همان اثر، ص257.

16- محمدجعفریاحقی، فرهنگ اساطیروداستان واره ها درادبیات فارسی، ص165.

17- حمیرازمردی، نمادها ورمزهای گیاهی درشعرفارسی، ص131.

18- محمدجعفریاحقی، فرهنگ اساطیروداستان واره ها درادبیات فارسی، ص166.

19- همان اثر، صص459-460.

20- همان اثر، ص466.

21- همان اثر، ص453.

22- حمیرازمردی، نمادها ورمزهای گیاهی درشعرفارسی، ص113.

 

|+| نوشته شده توسط رستگار در شنبه چهاردهم مرداد 1391  |
 عمل ونسبت آن با ایمان ازنظر مولاناجلال الدین محمد بلخی

علی شیر«رستگار»

عمل ونسبت آن با ایمان ازنظر مولاناجلال الدین محمد بلخی

البته درآغاز باید روشن کنم که تحقیق پیرامون حقیقت ایمان ونسبت آن با اعمال، رفتار وکردارانسان، یکی ازموضوعات معرفت شناسی است که باید آن را درحوزه فلسفه دین وعلوم دینی به مطالعه گرفت، نه دربررسی وتحلیل های ادبی. اما ازآن جاییکه نظریات وافکارمولانا جلال الدین محمد بلخی؛ ناظر است براندیشه های تصوفی که خود بحث بزرگی را درباب ایمان وعمل پیش آورده وتوجه اهل فضل ودانش را به خود جلب نموده است. وما هم ازاینکه نسبتی داریم بادین ودینداری، بنابراین مقولۀ «ایمان آوردن» و«ایمان داشتن» به خداوند برای ما مفهوم ویژه یی دارد، ازاین رو بهتراست که ذهن مان را درمورد ایمان وعمل ونسبتی که میان این دو، وجود دارد روشن سازیم.

هرچند محققین ودانشمندان هروقت فرصتی به دست آورده اند آثارمنظوم ومنثور مولانا را از زاویه های مختلف مورد ارزشیابی قرار داده اند، اما صادقانه باید بپذیریم که این همه کتابها ومقالات ارزنده که درباره افکار واندیشه مولانا وهمچنان درزمینه ارزشیابی ومعرفت شناسی مثنوی معنوی، دیوان شمس ودیگر آثار وی به رشته تحریر آمده اند هیچگاهی معرف همه زوایا وابعاد اندیشه این مرد بزرگ تاریخ وعرفان بوده نمی تواند، زیرا هرتحقیق وپژوهش همواره چیزی را درنفس خودکم داردکه باتحقیق و دریافت های دیگران جامع ترمی شود.

 اهل فضل وتحقیق میدانندکه مولانا، نه تنها شاعری است که مقام گرامی ترین شاعر عارف جهان اسلام را ازآن خود ساخته است، مثنوی معنوی ودیوان شمس وی نیزتنها اثرهای صرفاً ادبی نیستند، بلکه هرکدام شاهکارهایی است گران بها و ارزشمند که امروز درزمینه معرفت شناسی و اندیشه های عارفانه کمتر اثری را می توان همتا وهمپایه این دو اثر بزرگ عرفانی یافت. چنانچه مثنوی معنوی ودیوان شمس مولانا، خارج از قلمروکشورهای اسلامی و بیرون از مرزهای فارسی زبانان، توجه اندیشمندان ومتفکرین را به خود معطوف ساخته که این خودموقعیتی است خاص که برای کمتر شاعری حتا دریک معیار جهانی پیش آمده است.

حال برای اینکه معنای ومفهوم ایمان وعمل را خوبتر درک کنیم، بهتراست به صورت اجمالی، مواریث وداشته های فرهنگی وعلمی گذشته گان را مرورکنیم. زیرا تنها فقیهان نبوده اندکه درحقیقت ایمان بحث کرده اند، بلکه موضوع ایمان برای عارفان، متکلمان و فیلسوفان مسلمان نیزاهمیت خاصی داشته وآنان بیان، تأویل و تفسیراین مقوله را یکی از وجایب دینی شان می دانسته اند. چون در قرآن مجید به صورت مؤکد و با تعبیر های گوناگون از مخاطبان خواسته شده که با«ایمان آوردن» از هوا وهوس نفس وگمراهی نجات یابند وراه رسیدن به سعادت ورستگاری برای بشر جزء با«ایمان آوردن به خداوند» میسر نمی گردد. بنابراین؛ موضوع ایمان که درآن، معنی ومفهوم اعتماد، امنیت و اطمینان به خداوند نهفته است برای فیلسوفان ومتکلمان اسلامی نیز یکی از مفاهیم محوری وکلیدی به حساب می آمده است. اما ظرافت موضوع ازاینجا آغاز می شودکه دیدگاه ونظریات متکلمان، عارفان و فقیهان پیروامون حقیقت«ایمان»، بیشتر ناشی می شود از دریافت های آنان که هرکدام ازوجهی به حقیقت ایمان نگریسته اند. البته بایدروشن سازیم که دراین جا منظور این نیست که کدام دیدگاه درست و کدام دیدگاه نادرست است، بلکه هدف صرف بیان دیدگاه ها در رابطه به حقیقت ایمان خواهد بود. وبعد هم نظر مولانا را دررابطه به حقیقت ایمان به مطالعه خواهیم گرفت.

آنچه درنظریات فقیهان درباب ایمان مطرح شده است ناظراست برکفروایمان فقهی، یعنی فقیهان درصحت اعمال و ایمان کسی، باصورت شروط به ظاهر اکتفا نموده اند وامام غزالی هم درجلد اول کتاب«احیاءعلوم الدین» به صراحت اعلام میداردکه: فقیهان درظواهر ایمانی بحث می کنند، وبحث دل ازولایت فقیه بیرون است ومتذکر شده است که درزمان پیغامبر(ع) غازیی، شخصی را که درحال جنگ، کلمۀ طیبه بر زبان راند بکشت، پیغامبراسلام برآن غازی عتاب فرمود و اوغذرخود رسانیدکه آن شخص از بیم شمشیرکلمه برزبان جاری کرد. پیغامبر فرمودکه اطلاع برحال دل میسر نیست. پس درحکم دنیا به ظاهراکتفا باید نمود.[1] یعنی اگرکسی اقراری به مسلمان بودن کند وکلمه لاإله الاّالله، محمد رسول الله را با زبان جاری کند و با قلب تصدیق کند، به آمدن و رسالت پیامبران باور داشته باشد، حرام را ازحلال جدا کند. او را می توان مسلمان دانست. درواقع وقتی ماکسی را مسلمان دانستیم، آنگاه تمام احکام اسلامی براو جاری است، لزومی نداردکه ما بدانیم، درفکر واندیشه اوچه میگذرد ونیت او چه است. درواقع وقتی کسی اقرار به مسلمان بودن کند وبرما هم معلوم شودکه او مسلمان است می توان ذبیح اورا حلال دانست، می توان با او ازدواج کرد، درقبرستان مسلمانان باید دفنش کرد و کثیری از این گونه احکام شرعی که حد بحث فقیهان را مترتیب می سازد.[2] 

اما متکلمان از زاویه دیگری به حقیقت ایمان نگریسته اند مثلاً طرفداران نظریۀ معتزله که برارزش عقل واستدلال ومختار بودن انسان وحادث بودن عالم تاکید می کردند.[3] به این باور بودندکه حقیقت ایمان عبارت از«عمل به تکلیف و وظیفه» است یعنی تصدیق خدا و پیامبران یک عمل به وظیفه است، عمل به واجبات وترک محرمات وظیفه های انسان است. انسان مؤمن کسی است که به تمام وظیفه های خود عمل می کند. اصول وکلیه واجبات ومحرمات شرعی نخست به صورت واجبات ومحرمات عقلی دریافت می شود وتصدیق خدا وپیامبران درحقیقت، تصدیق ایجاب ها وتکلیف های الهی است.[4]

طرفداران نظریۀ اشاعره عقیده داشتندکه حقیقت ایمان عبارت ازتصدیق وجود خداوند، پیامبران وامر ونهی های خداوند که به وسیله پیامبران بربشر فروآمده واقرار زبانی به همۀ این تصدیقها قلبی. پیروان این نظریه خلاف نظریه معتزلی ها باور داشتندکه اصول عقاید با «عقل» به دست می آید ولی تصدیق بدان با «سمع» واجب می گردد چنانچه اگرخداوند تصدیق خود و پیامبران را واجب نساخته بود، هیچ گونه دلیل عقلی بروجود این تصدیق وجود نداشت. یعنی عقل از واجب گردانیدن ناتوان است تنها واجب گردانیدن ازشارع خداوند است و حقیقت ایمان همین تصدیق واجب شده از سوی خداونداست.[5]

 فیلسوفان ومتکلمانی هم بودندکه حقیقت ایمان را عبارت از علم و معرفت فلسفی به واقعیتهای عالم هستی میدانستند، یعنی به باور آنان ایمان عبارت است از سیرنفس انسان در مراحل کمال نظری. عمل به واجبات وترک محرمات که سیرنفس درمراحل کمال عملی است، آثارخارجی این علم ومعرفت است. مؤمن کسی است که عقاید مطابق با واقع دارد و ایمان در صورتی کامل است که انطباق عقاید مورد نظر با عالم هستی مستقیم تر وبی پرده تر و بی آلایش اوهام باشد.[6] ولی دیدگاه عرفا دربیان حقیقت ایمان هم با دیدگاه فقها واهل کلام متفاوت است و هم با نظریات فیلسوفان، چون ازسخنان شورانگیز وگیرنده عرفا بر می آیدکه آنان جوهرایمان را نوعی از احوال واطوار وجودی انسان میدانستند ومعتقد بودندکه احوال واطوار وجودی مؤمن سراسر هستی اورا را فرا می گیرد وزیستن جدیدی را برای وی به ارمغان می آورد. یعنی خشوع واحوال وجودی انسان نیازمند یک جهش وچرخش ایمانی است که دل را درپذیرفتن حقیقت نرم می سازد. زیرا ممکن است کسی صاحب علم ومعرفت شود وحقیقت را هم درک کند، ولی اگردل او درپذیرش حقیقت نرم نباشد، در حریم ایمان داخل نگشته است. چون خضوع ونرمی دل درپذیرش حقیقت، چیزی متفاوتی با معرفت فلسفی وشهادت دادن با زبان است. زیرا دیده شده است که اشخاصی با زیورعلم آراسته بوده ودر مجالس ومناظرات علمی هم با زبان گویا ازحقیقت دفاع کرده است، اما علم او هیچ تاثیری دررفتار وعمل او نداشته است که درادبیات فارسی سخنان زیادی درمورد عالمان بی عمل وجود دارد که یک نمونه آن این شعر سعدی است:

بـار درخت علم نـدانم بـه جــزعمل        باعلم اگـر عمل نکنی شـاخ بی بری

از من بگـوی عالم تفـسیرگـــوی را         گـردرعمل نـکـوشی نـادان مفسری

علم آدمیت است وجوانمردی وادب       ورنه ددی به صورت انسان مصوری

دلیلی که عارفان مابه ارزش علم کمتر بها قایل بودند، همین بودکه آنان میدیدند، گاهی اوقات علم غرور وخودخواهی به بار می آورد، درحقیقت همین غرور وتکبر است که انسان را از دایره ایمان بیرون می برد. چون حقیقت ایمان ازنظرعرفا«یقین» نیست. زیرا یقین را می توان دریک مساله باطل با القا وتلقین هم درکسی به وجود آورد. وازجانب دیگریقین فعلی نیست که ازکسی صادرشود. بلکه ما دربسا موارد بی اختیاردرقبول پدیده های عینی متیقین می شویم. حال آنکه اراده وتحقیق مؤمن در مساله پذیرفتن حقیقت وکامل شدن ایمانش شرط اصلی واساسی است. درقرآن مجید هم وقتی نشانه های مؤمن را بررسی می کنیم، به یک سلسله حالات وجودی برمی خوریم. مثلاً درقرآن کریم گفته شده است که: مؤمنان کسانی هستندکه دلهای آنها با یاد خدا آرام می گیرند ویا مؤمنان کسانی هستندکه درجهان آیات خدارا می بینند. مؤمن کسانی هستندکه قرآن شفای دردهای آنهاست...[7] مولانا هم به صراحت اعلام میداردکه نرمی دل وخاضع بودن درپذیرش حقیقت جوهر ایمان را تشکیل میدهد و خضوع وخشوع دل مهم تر ازرشته های گوناگون فلسفه، فقه وکلام است:

           صـدهزاران فصل دانـد از عـلوم       جان خـود را مي ندانـد آن ظلـوم

          دانــد اوخاصيت هـرجــوهــري          در بيان جوهر خود چــون خـري

          که همي دانم يَجــوز و لايَجــوز      خود نــداني تو يَجـوزي يا عَجـوز

           اين روا وآن نــاروا داني وليــک       تو روا يا نــاروايي، بين تو نيـک ...

          آن اصول دين بدانستي تو، ليک        بنگراندراصل خودگر هست نيک

درجای دیگر می گوید:

          فلسفي منکرشود درفکروظن       گو برو سر را بر اين ديوارزن

ویادراین بیت:

          پای استدلالیان چوبین بود        پای چوبین سخت بی تمکین بود

اما درباب معرفت صوفیان می گوید: دفتروکتاب عارفان وصوفیان حروف کتاب نیست که آنان علوم رسمی ومحفوظات صوری را ازکتاب ها بیاموزند، بلکه آنان جز«دل سفید وصاف» همچون برف،کتاب دیگری ندارند:

 دفترصوفی، سواد و، حرف نیست           جزدل اسپیدِ همچوبـرف نیست

  زادِ دانشمنـــــد آثــــارِ قــــــلم            زاد صـوفی چیست؟ آثار قــدم

  همچوصیـادی سوی اشکار شــد            گام آهــو دیـد، برآثـــار شــد

  چندگاهش گام آهودرخورست             بعدازآن خودناف آهورهبرست

  چونکه شکرگام کردو، ره بریـد              لاجرم زآن گام درکامی رسید

  رفتـن یک منـزلی بربـوی نــاف              بهتر از صد منزل گام و طواف

  آن دلی کومطلع مهتـاب هاست             بهرعارف فُتِحَت ابواب هاست...[8]

مولانا هم درمثنوی معنوی وهم در دیوان شمس به تأکید اشاره نموده است که شخص مومن، دردمندانه دنبال حق وحقیقت است، «ایمان» اولابُد در رفتاروکردار او پدیدار می شود. مثلاً درحکایت موسی وشبان «ایمان وخلوص نیت شبان» را می توان ازکردار و سخنان درد مندانه او دریافت که با دل خاضع وعاشقانه آفریده گارش را به مهمانی می طلبید. درواقع مولانا دراین حکایت ذهن مخاطب را به حقیقت ایمان معطوف می سازد، که درآن چوپان با زبان ساده وبی پیرایه جملات وتعابیری رادرشأن خداوند به کار می برد که به پندارموسی، سخنان یاوه وبیهوده یی است که جامه لطیف وزیبای دین را کهنه وفرسوده می سازد. مثلاً چوپان می گفت: ای خدواند توکجا هستی که من نوکری تورا کنم، ای خدا! اگر مهمانم شوی، موزه ات را می دوزم، شبشت را می کشم، وقت خواب جایت را پاک وپاکیزه می سازم... وامثال این گونه سخنان وتعابیرکه درحقیقت ازعمق دل آن شُبان سرچشمه می گرفت وبیانگر ایمان واخلاص شبان نسبت به پروردگارش بودکه باتمام وجودش به آفریدگارش عشق می ورزید.

دید موسی یک شبانی را به راه             کـوهـمی گفت: ای گزیننـده اله

توکجـایی تاشوم من چــاکرت                  چـــارقت دوزم، کنم شانه سرت

جامه ات شویم شپشهاات کشم             شیـــر، پیـشت آورم ای محتشم

دستکت بوسم، بمـالم پـایکت                وقت خواب آید، بروبم جایکت

ای فــدای تـوهمه بـزهـای من                 ای به یادت هیـهی وهیهای من...[9]

 ولی موسی می پنداشت که سخنان شبان نشانه هایی ازسیه روزی و بد فرجامی او است که درآتش کفر ونادانی می سوزد، ازاین رو موسی  به چوپان گفت:

گفت موسی: هــای، بس مــدبِرشـدی      خـود مسلمــان نـاشــده کافـرشـــدی

این چه ژاژست٭ وچه کفرست وفُشار؟        پنبــه یی انـــدردهــــان خـود فشــار

گنـــدِکـفـرتـو جهــان را گنــده کرد               کفرتـو دیبـــای دیـن را ژنـــده کـرد

چــارق وپـاتــابه لایق مــر تــو راست         آفتـــابــی را چنین هــا کَی رواست؟

 گــرنبنـــدی زین ســخن تـوحــلق را         آتـشــی آیــــد، بســــوزد خـــلـق را

آتشی گرنـآمدست، این دود چیست؟        جان سیــه گشته، روان مردودچیست؟

گـرهـمی دانـی کــه یـزدان داورست          ژاژوگشتـاخی تـورا چُـون بـاورست؟

دوستّیِ بی خــرد، خـود دشمنی است       حق تعالی زین چنین خدمت غنی است

 باکی می گویی؟ تـو این، باعّم وخال        جسم وحاجت درصفــات ذوالجـلال؟

شیر، او نـوشـــدکه درنشـو ونمـاست        چارق اوپوشـد که او محتـاج پاست...[10]

وقتی شبان این سخنان را از موسی شنید لباس خود را ازهم دریدوبه موسی گفت:

     گفت: ای موسی دهــانم دوختی             وزپشیمـانی تو جــانم سوختی...

از بارگاه الهی به موسی وحی رسید که تو بنده مارا از ما جداکردی.

     وحی آمد سوی موسی از خـدا           بنـده ما را زمــا کـردی جـــدا

     توبـرای وصـل کـردن آمــدی           یا خود از بهربُریـــدن آمـدی؟...

     هرکسی را سیـرتـی بنهــاده ام            هرکسی را اصـطلاحی داده ام

     درحق او مدح و، درحق توذَمّ            درحق او شهدو، درحق تو سمّ...

     من نگردم پـاک ازتسبیحشان              پاک هم ایشان شوندو دُرفشان

     مـا زبـــان ننــگریم وقــال را              ما درون را بنــگریم و حـال را

     نـاظـرقلبیم اگـر خــاشـع بُـوَد            گرچه گفت لفظ ناخاضع رود...

مولانا تصریح می کندکه صوفیان وعاشقان سوخته دل مقّید به رسوم وتشریفات ظاهری نیستند، چنانچه اگرعاشق دلسوخته برحسب ظاهر، سخنی به خطا می گوید، خطا محسوب نمی شود. زیرا همان طوریکه شهید غرقه در خون، نیاز به غسل ندارد وخون شهید پسندیده تر از آب است. والفاظ خطایی را که عاشق سوخته دل برزبان می راند از صد درستی بهتر وپسندیده تراست.

عاشقان را هرنفس سوزیـدنی است            بــردِهِ ویـران، خــراج وعـشْرنیست

گـرخطاگـویــد ورا، خـاطی مگـو             وربود پُـرخـون شهیــد، آن را مشو

خون شهیدان را زآب اولی ترست            این خطا ازصدصواب اولی ترست...

ملتِ عشق از همه دین ها جداست            عاشقان را ملّت ومذهب خــداست

لعـل را گـرمهر نبـود، بـاک نیست            عشق دردریای غم، غمناک نیست[11]

لسان الغیب حافظ شیرازی هم می گوید: آنانیکه سخن شناس نیستند، سخنان وتعابیراهل طریقت وسیروسلوک رادرک کرده نمی توانند. دلیل این کارعدم شناخت آنان درکلام است که برسخنان اهل دل خطاها می گیرند و میگویند که این سخن نادرست است.

چوبشنوی سخن اهل دل مگوکه خطاست

                                                   سخن شناس نیی جان من خطا اینجاست[12]

از نظرمولانا؛کسی که وجودمومنانه دارد، با اطمینان تام وتمام وبا امنیت کامل در سایه رحمت الهی زنده گی می کند، دردلش هیچ گونه یأس ونومیدی واضطراب راه وجای ندارد. ازهمین روی به اهل دل وسیروسلوک توصیه می کندکه باید در «صحرای دل»که آن سرزمینی آگنده از ایمنی است،گام بگذارند. چون دریافت های درونی و شهودی طالب حقیقت مهم تراز«علم دراست» است.آنانیکه که درصحرای گِل(دنیاو متعلقات آن)گام می زنند و از علم«فراست» بی بهره اند، عاشقانِ راستین الهی نیستند، وعاقبت آنان چیزی جزخسران نخواهد بود.

        گام درصحرای دل بایـد نهـاد                 زانکه درصحرای گِل نبود گشاد

        ایمن آبادست دل، ای دوستان                 چشمه ها وگلستان درگلستان...[13]

درابیات دیگرمولانا«محورایمان»را بنا میگذارد برعشق وعشق ورزی ومی گوید که عاشق از نیستی، هستی را نظاره کرده و بی اختیار به نشانه ها و قدرت های الهی ایمان می آورد. وبه نحوی گوشزد می کندکه تا زمانیکه طالب حقیقت دیدگاه خطای خود را اصلاح وتصحیح نکند، ماهیت وذات حقیقت که درعالم هستی به زبان عشق نوشته شده است برای او هم مکشوف نخواهد شد. 

عاقل از انگور، مَی بیند همی               عاشق ازمعدوم، شَیّ بیند همی[14]

حافظ هم درغزلی، توصیه می کندکه عاشق شوید! وتا زمانیکه عاشق نشوید نمی توانید، نقش مقصود را که درعالم هستی به زبان عشق نوشته شده است، بخوانید.

عاشق شو!‌ ورنه کار جهان سراید          ناخوانده نقش مقصود ازکارگاه هستی[15]

مولانا میان مذهب عشق یعنی آنانیکه عاشق حقیقت است وآنانیکه آداب دان دین هستند، فرق میگذارد،‌ ومی گویدکه عاشقان وطالبان راستین حقیقت مذهبی جزء خداوند ندارند که این خود به نحوی حقیقت ایمان را ازنظرمولانا تعریف می کند ومی گوید که ایمان داری یعنی به تعبیرخود مولانا «عاشقی» بالاتر ازآداب دانی دینی است.

ملت عشق، ازهمة دین ها جداست         عاشقان را ملت ومذهب،‌ خداست

ودرجای دیگرعشق به خداوند را عین ایمانداری عنوان می کند ودل بستن به چیزی جزء خداوند را، جان کندن میداند وآن را سودائی گزاف می خواند:

هرچه جزعشق خدای احسن است        گرشکرخواریست، آن جان کندن است

درجای دیگر غایت دین ودینداری را‌ عشق وجذبه درونی میداند ومی گوید:

کسب دین، عشق است وجذب اندرون      قابلیت نورحق را ای حرون[16]

به اعتقاد مولانا کسانیکه از شراب عشق الهی سیراب شده اند، خواهی نخواهی ایمانشان درگفتار، کردار واعمالش آنان ظاهر می شوند ونمی توانند که ایمانشان را از دیگران پنهان کنند، یعنی کسی که زنده گی مؤمنانه دارد، تمام گفتار وکردارش مؤمنانه است. مولانا درقصه «اَحَداَحَد گفتن بلال» این موضوع را به صراحت روشن می سازدکه ایمان بلال براعمالش ظاهر می شد وبه یگانه گی پروردگارش اعتراف می کرد. اما خواجة او، ازتعصب جهّود درآفتاب سوزان با شاخ خار وی را به جرم «اَحَد اَحَدگفتن» می زد وخون از تن او می جوشید ولی بلال ازینکه ایمان کامل داشت وبه ایمانش افتخار می کرد، اَحَد اَحَد می گفت. درواقع بلال نمی توانست که درمقابل عشق پیامبر وخدای واحد واَحَد، خویشتن داری کند. زیرا بلال خمارشراب عشق الهی بود، هرباری که درمقابل اَحَداَحَد گفتنش با خار تازیانه می خورد، ایمانش قوی تر می شد وزبان را از«اَحَداَحَدگفتن» باز نمی داشت. روزی ابوبکرصدیق ازآن حوالی می گذشت وآن شکنجه و پایداری بلال را دید دلش براوسوخت. وقتی ابوبکرصدیق بلال را به خلوت یافت، سفارش کرد که نیازی به اظهارایمان نداری، زیراخداوند دانااست. ازاین پس از دین وایمان خود چیزی با اغیارمگو تا به تعذیب وتعرض آنان دچار نیایی. بلال هم پذیرفت واز افشای ایمان داری خود توبه کرد. باز فردای آن روز گذار ابوبکر بدان ناحیت افتاد وبلال را برهمان حال دید. دوباره درموقعی مناسب سفارش پیشین خود را تکرار وتاکید کرد وبلال نیز توبه دیگرکرد، خلاصه کلام بلال هربار که از افشای اسرار ربوبی توبه می کرد، مدتی نمی گذشت که آنرا می گسست. تا آنکه سرانجام از«توبه کردن» توبه کرد. زیرا او دلشده عشق محمد(ص) بود. ابوبکر صدیق چون دیدکه بلال نمی تواند ایمانش را پنهان نگه دارد، نزد پیامبر رفت و ماجرای اورا در بیان آورد وتصمیم گرفت که بلال را از صاحبش واخرد. پیامبر نیز او را در این کار تشویق کرد وگفت مرا نیز دراین مکرمت شریک گردان. که این قصه را مولانا دردفترششم مثنوی معنوی چنین آورده است:

تن فــــدای خـار می کرد آن بــلال            خواجه اش می زد برای گوشمـال

کـه چـــرا تویـــاد احمــد می کنی؟             بنــــده بَــــد منـــکر دین منـی...

تاکه صدیق آن طرف برمی گذشت             آن اَحدگفتن به گوش او بـرفت...

بعد از آن خلوت بدیدش، پنـــدداد             کزجهودان خفیـه می دار اعتقــاد

عــالم الـسراست، پنـهــــان دارکام         گفت:کردم توبه پیشت ای هُمام

روزدیــگـراز پـگه صــــدیق تفت             آن طرف از بهرکاری می بـرفت

باز احــد بشنیـد وضرب زخم خـار           برفــروزیــد از دلش سوز وشرار

باز پنـــــدش داد، باز او توبـه کرد            عشق آمـــد، توبـــه او را بخَورد

توبه کـردن زین نمط بسیــار شــد           عــاقبت از توبــــه او بیزار شــد

فاش کــرد، اسْـپُـرد تن را دربــلا             کای محمـد ای عدّوِ تـوبه هـا...[17]

نتیجه اینکه، اندیشه های عرفانی مولانا برمحورعشق ورزی و«ایمان داشتن» و توکُل به آفریده گار وانفاق وگذشت استوار است وهمه چیز را ازمنظرعشق و دریافت های شهودی ودرونی انسان نگاه می کرده است. از نظر مولانا عشق وایمان موهبتی است که قلب مؤمن را آیینه نورخدا ساخته و اورا در برابر حقیقت خاضع می سازد.

ازنظرمولاناآنچه حقیقت وگوهر دینداری است، همانا شوریده گی وسوخته جانی ودرد دین است. بناءً خطایی که ازجانب شخص شوریده وعاشق صادر می شود، چون ازسرصدق وایمان ودرد است، از هزار سخن درست سنجیده‌ وتعاریف دقیق متکلمین وعلمای تنگ نظر ظاهربین که ذره یی از نورایمان وسوز ودردی درآن نیست،‌ به مراتب بهتراست. البته مولانا دیدگاه وبینش فقها ومتکلمین را رد نمی کند ومیگویدکه متکلمین به ما علم گفتار یاد میدهدکه چگونه درباب توصیف صفات خداوند، حد آداب سخن گفتن را رعایت کنیم. وفقیه هم به ماعلم رفتار رایاد میدهدکه چگونه روزه بگیریم،‌ نماز بخوانیم ویا حج برویم؛‌ ولی اگراین آداب دانی باسوز درون و محبت قلبی وامنیت وآرامش روحی،‌ همراه نباشد، ذره یی ارزش نخواهد داشت.

درد آمــد بهتـر ازمـلـک جهــــان              تابخـوانی مـرخــدارا درنهــــان

خواندن بی درد، از افسردگی ست         خواندن بادرد،‌ از دلبردگی ست

ودرجای دیگرمی گوید:                                           

موسیا آداب دانان دگرند                   سوخته جان وروانان دیگرند[18]

مولانا درابیات دیگر می فرماید: دین وکفرهردو ازاضدادند یعنی درمقابل هم قرار دارند ویکدیگر را نفی وطرد می کنند. اما عشق، فوق دین وکفر است، بطوریکه غم و شادی وکفر وایمان وجنگ وصلح درتحت تصرف وسیطره روح او قرار دارند:

تاآمـدی انـدربرم، شدکفر وایمـان چاکرم

این دیدن تو دین من، وی روی تو ایمان من

هفت آسمان را بردرم، وزهفت دریابگذرم

 چون دلبرانه بنــگری، درجـان سرگردان من

مولانا معتقداست که عشق ازاوصاف الهی است، ازاین روغایت وپایانی ندارد:

عشق، ازاوصاف خدای بی نیاز           عاشقی، برغیراو باشد مجاز

ویا دراین بیت:

کافــران را دردو، مـؤمــن را بشیــر         لیــک نقــــدحـــال، درچشـم بصیـر

زانـکه عـاشق دردم نقــدست مست        لاجـــرم ازکـفر وایمـــــان، برتـرست

کفر وایمان هردوخود، دربان اوست     کوست مغزو، کفرودین اورا چوپوست[19]


منابع ومأخذ:

[1]- ابوحامدمحمد غزالی، احیاء علوم الدین، ج اول ربع عبادات، ترجمه موید الدین محمد خوارزمی به کوشش حسین خدیوجم، انتشارات علمی وفرهنگی، تهران، چاپ چهارم، 1375، ص56. همچنان ص266.

[2]- سخنرانی دکتر عبدالکریم سروش، درباب ایمان وعمل.

[3]- دکترحسن انوری، ج 2، فرهنگ فشرده سخن، ص2227.

[4]- محمد مجتهد شبستری، ایمان و آزادی، انتشارات طرح نو، تهران، چاپ پنجم، 1384، ص14-15.

[5]- محمد مجتهد شبستری، ایمان و آزادی، انتشارات طرح نو، تهران، چاپ پنجم، 1384، صص12-13.

[6]- همان اثر، ص16-17.

[7]- محمد مجتهد شبستری، ایمان وآزادی، ص38.

[8]- شرح جامع مثنوی معنوی، کریم زمانی، دفتردوم، انتشارات اطلاعات، تهران، 1378، صص79-82.

[9] شرح مثنوی معنوی، دفتردوم، ص438.                                                        

٭- ژاژ: سخن بیهوده ویاوه

[10]- مثنوی معنوی، دفتردوم، ص 439-440.

[11]- مثنوی معنوی، دفتردوم،  ص447- 448.

[12]- دیوان حافط،ص

[13]- مثنوی معنوی، دفترسوم، ص139.

[14]- مثنوی معنوی، دفترسوم، ص963.

[15]- دیوان حافظز

[16]- عزیزموحد،‌ عشق وعرفان درمکتب مولانا، انتشارات آشیان، چاپ اول، تهران،‌ 1382، ص188.

[17]- مثنوی معنوی، دفترششم، صص273-277.

[18]- عزیز موحد،‌ عشق وعرفان درمکتب مولانا، انتشارات آشیان، چاپ اول، تهران، 1382، ص121.

[19]- عزیز موحد،‌ عشق وعرفان درمکتب مولانا، صص126-127.

|+| نوشته شده توسط رستگار در شنبه چهاردهم مرداد 1391  |
 
 
بالا