تهوع

هیولای نفس گیرزمانه

دهانش را تنورآتشین،

چون گرگ عصیان برسرم بگشود

ومن درکنج اوراقی، نفسم را نوشتم

این چنین تاخود بدانم روزگاری من،

درزندانی افق دیده های پیرزالی

استفراق عشق می کردم

ویاتمرین فرزندی، زنسل آفتاب باشد

ولی درهمچو زندانی

ویا درهمچو بوستانی که من زندانش خوانم

نواخت ساعت سکوتم را نوای چهاربرهم زد

که دراندیشة خالی،‌ معانی بهرپختن نیست

وشایدجغدی درآن سوی ویرانه

معانی را برای گرگ عصیان ازسربغض،

تعریف می کرد

وشایدهم؛

فکری را درافق دیدگانش ازاول،

تحریف می کرد

ومن هم درچنین جرمی سراپا سوختم

وگرفریاد رسی بودی!

وگرهم دادرسی بودی!

سرشت وسرنوشتم را

به راه ورسم بیگانه

به مثل یک ملک یا یک فرشته

ازسرفرزانگی وعقل تحریر می کردم

مگرافسوس!

اومرده است

درافق دیدگانم دادرس وفریاد رس درگورخفته است

                           علی شیررستگار

                     کابل، دشت برچی 30/4/1391