به یاد برادرم حیدرعلی

برادرم؛ ناپدیدگشته است

انگاردیوی ویا انسان بی رحمی

او را باخود برده است

واما من،

نمیدانم! چرا درکنج خلوت اشک می ریزم؟

ودرآیینه تصویری درافق دیدگانم هست

انگار او مرده است، زاونام ونشانی نیست

چون دیشب او را من،  بسان مردگان دیدم

وپنداشتم که برگورش هزاران سبزه روییده

چون دیریست به جزازعشق ازاو نام ونشانی نیست

ولی درکنج خلوت خانه امید او زنده است

مپندارش که او مرده است

کنارپنجره تصویری از عشق است

وروزی بازخواهدگشت

حالا من؛ میدانم که او زنده است

ازاو نام ونشانی هست

وچشمانم کوربادا!

زبانم همچولال گردد!

که پندارم او مرده است

وروزی درافق دیدگانم بازخواهدگشت

ازاو نام ونشانی هست واوزنده است

                        علی شیررستگار

                      کابل، دشت برچی، 4/5/1391