چشم دیدهای دردآور
علی شیررستگار
چشم دیدهای دردآور
آیا گاهی درباره کودکانی که به لحاظ فقرمادی وتنگ دستی خانواده به مکتب رفته نتوانسته اند، فکرکرده اید؟ شما میدانیدکه کودکان آرزو وامیال زیاد درزندگی کودکانه شان دارند، مثلاً اگرازکودکی پرسیده شودکه درآینده چه می خواهی شوی؟ بلامعطل می گوید: می خواهم داکترشوم. بنابراین فکرمی کنم فقر و تنگ دستی خانواده همه آرزوهای کودکان را همانند خوره ها می کاود واز او انسان دیگر وشاید هم ازاونوجوان سرکش وعقده یی بسازد. چون کسی که درسایه فقرزندگی می کنند هیچگاه احساس امنیت نمی کند.
دردآورتراینکه وقتی ازجاده ها وسرک های شهرکابل عبورمی کنیم، تعداد زیاد ازکودکان را می بینیم که دست به گدایی می زنند ویا به کارهای شاقه مصروف اند. کودکانی را هم درجاده ها وکنارسرک ها می بینیم که مادران شان آنها را برروی زمین سخت خوابانده و ازآنها به عنوان وسیله، برای تگدی استفاده می کنند. تعداد آن عده کودکان که شب با شکم گرسنه می خوابند وروزها با پای برهنه به کارهای شاقه می پردازند، بسیارزیاد است وشما ازطریق رسانه های تصویری هم دیده اید که حتا یک عده کودکان به مواد مخدرمعتاد شده اند. همین چندروزپیش وقتی می خواستم به طرف وظیفه ام بیایم، صحنة جالبی را دیدم که قریب هفت ویاهشت طفل ده ودوازده ساله بالای یکی ازبوچی های کثافات به جان هم افتاده بودند، هرکس تلاش می کرد که چیزی را از میان آن بوجی بکشد ودربوجی خودش بیندازد، درنتیجه دیدم که یکی ازآن کودکان که ازقدرت جسمی بیشتر برخوردار بود، یک «چای جوش» کهنه وفرسوده را ازمیان آن بوجی اشغالی بیرون کشید و به طرفی فرارکرد ودیگران هم ازپشت او دویدند.
آیا فکر نمی کنید که این کودکان آرزو وامیال زیاد درسردارند وشاید هم کارفرما بودن دریکی ازکارخانه ها و داشتن یک موتربرای این کودکان رؤیایی باشد که آنها درسرمی پرورانند. آیا دردآورنیست که همه آرزو وخواست های کودکانة این کودکان، قربانی فقروخشم بزرگسالان شود؟
ده سال پیش تازه ازایران به افغانستان برگشته بودم و بایکی ازدوستانم ازبازار ولسوالی پنجاب به طرف قریه مان «تگاب برگ» به راه افتادیم، ازینکه ازبازار ولسوالی به طرف قریه سرک موتر نبود، یک مرکب را کرایه کرده بودم وبعضی کالا واجناسی که داشتم بالای آن بارکرده بودم، درمسیرراه کودکی دوان دوان برسرراه ما آمد وازجیب هایش قریب نیم کیلوسمارق را بیرون کرد و به ما گفت:
این سمارق ها را ازمن بخرید و به من قلم بدهید.
من گفتم:
چرا این سمارق ها را می فروشی؟
گفت: من چوپان هستم، این سمارق ها را ازکوه جمع کرده ام ومی خواهم بفروشم و یک قلم بخرم.
گفتم: چقدرپول برایت بدهم؟
گفت: یک قلم چند قیمت دارد؟ فقط به اندازه قیمت یک قلم.
گفتم: کتابچه داری که باپول سمارق، قلم می خری؟
گفت: فردا اگرباران بارید، سمارق زیاد جمع می کنم وکتابچه می خرم.
بعدپرسیدم، نامت چیست؟ گفت محمدعلی. برایش گفتم: محمد علی جان مکتب می روی؟ گفت: سال گذشته هفت ساله بودم و مکتب می رفتم، اما امسال کلان شدم وپدرم مرا به حاجی غلام چوپان شانده(چوپانی گوسفندهای حاجی غلام را می کنم)چون پدرم قرضداراست، میخواهم قرضداری های پدرم را بدهم. برایش گفتم: پس کتابچه وقلم را چه میکنی؟ گفت: می خواهم معلم شوم. ازسخنانش معلوم بود که معلم بودن دریکی ازمکاتب برای او رؤیایی است که همواره درسرمی پروراند و می خواست که با فروختن سمارق کتابچه وقلم بخرد وخواندن ونوشتن را دردامن کوه ها تمرین کند تا درآینده معلم شود. اما چرا معلم؟ وقتی ازپسربچه یکی ازقدرتمندان جامعه ما سوال شود که درآینده چه می خواهی شوی؟ فوراً می گوید: رییس جمهور، رییس جمهور بودن برای کودکان قدرتمند جامعه ما رؤیایی است که تحقق آن برایش چندان مشکل نیست. اما رؤیای معلم بودن برای کودکی که حتاپدرش توان خرید کاغذ وقلم را ندارد، امری است دشوارکه باید مشکلات وسختی های بسیاری را تحمل کند.
بنابراین؛ آیا واقعاً عادلانه است که کودکانی برای پیداکردن لقمة نانی به کارهای شاقه بپردازند و ازروی مجبوری ویا ازترس گرسنگی دست به تگدی بزنند و دختران وپسران قدرتمندان به اصطلاح سیاسیون جامعه ما با ناز ونعمت زندگی کنند؟ آیا این عدالت است که فرزندان قدرتمندان جامعه ما درمکتب های خصوصی درس بخوانند وکودکان بی بضاعت جامعه ما با پای برهنه درجاده ها وخیابان ها دنبال نان سرگردان باشند و شب هم با شکم گرسنه بخوابند؟ آیا دردآورنیست که فرزندان قدرتمندان جامعه ما با موترهای شیشه دودی به مکتب های خصوصی بروند و کودکان خانواده هایی که توان اقتصادی ندارند با پای برهنه و یا با لباس کهنه و پاره پاره به مکتب بروند، درآوردتر اینکه این کودکان گاهی مورد ضرب وشتم هم قرارمی گیرند. کجا است حقوق بشر؟ چرا وزارت اطلاعات وفرهنگ و وزارت معارف ونهاد های مسوول به این مسأله توجه نمی کنند؟ آیا فرزندان قدرتمندان ما بهتر ازآن کودکانی است که درجاده ها بخاطرپیداکردن لقمة نانی اسپند می کنند؟ آیا اگر زمینه درس وتعلیم به همین کودکان خیابانی میسرشود، آنها درآینده لیاقت وزیرشدن ویا رییس بودن را ندارند؟ حال آنکه میرویس کرزی هیچ حقوق بالاتر درزمینه برخورداری ازتعلیم وتربیه ازآن محمدعلی که درکوه ها چوپانی می کند، ندارد. اما با تأسف جامعه نابرابروطبقاتی ازمحمدعلی وامثال او انسان ضعیف وازمیرویس کرزی انسان سیاسی وقدرتمند ساخته است. حال شما تصورکنید که مسوول این نابرابری کیست؟ آیا این مسوولیت دولت نیست؟ به باور این قلم دولت درراستای تحقق وتامین امنیت وعدالت به ویژه درزمینه آموزش وپرورش مسوول اصلی است وبردولت است که برای همة کودکان زمینه های آموزش وپرورش را به صورت یکسان فراهم کند، تا همه از مزایای آموزش وپرورش به صورت مساوی بهره مند شوند.
در باره من: من علی شیر رستگار فرزند غلام نبی شفایی در یکی از روزهای سرد و غم انگیز پاییز سال 1358 درمنطقه تگاب برگ ولسوالی پنجاب ولایت بامیان دیده به جهان گشودم، و در این مدت رنجها و دردهای زیادی را با تمام وجودم لمس نمودم و این دردها و رنجها همانند خوره ها روحم را در انزوا کاویده و تراشیده است. اما هنوز نفس می کشم و از پنجره ای امید آرزوهایم را به تماشا می گیرم، که یکی بعد از دیگری مسخ می شوند.