«کوه عاروس»؛ نمادی ازعروس سنگی برفرازکوه های بامیان
علی شیررستگار
«کوه عاروس»؛ نمادی ازعروس سنگی برفرازکوه های بامیان
قبل ازینکه قصة عروس سنگی موسوم به «کوه عاروس» را که گویا ازترس دشمنانش به امرپروردگار، به سنگ مبدل شده است، بیان کنیم، بهتراست به گونه مختصر دررابطه به ماهیت قصه ها و افسانه- که درواقع زاده قوة اعجاب وذهن تخیل سازبشر بدوی است- نگاهی بیفگنیم، تا بتوانیم ماهیت وچیستی قصه ها وافسانه ها را هم تاجایی روشن کنیم.
گاهی شاید متوجه شده باشیدکه کودکان کنج تاریک خانه را با یک دستش نشان میدهد وبا زبان کودکانه اش می فهماند که آنجا یک چیزی هست، درواقع برای کودکان هیچ چیزی واقعی تر از آن چیزی که او درکنج خانه متوجه آن شده است، وجود ندارد، قصه ها وافسانه هم محصول تراوش های فکری وتخیلی دوران صغارت اجتماعی بشر است که برای انسانهای بدوی، به اندازه پدیده های واقعی دنیای موجود، واقعیت تلقی می شده است. درحقیقت افسانه ها وقصه ها وهمچنان داستان های اساطیری و پهلوانی جزء از زندگی انسانهای قبل ازعصررسانه های گروهی بوده که امروزبا تجزیه وتحلیل جامعه شناسانه قصه ها، افسانه ها وداستانهای اساطیری وحماسی می توان افسون، شگفتی وتعجب دوران کودکی اجتماعی انسانهای دوران باستان را شناخت.
اما اینکه نخستین گوینده این مقوله که گفته اند: «یکی بود یکی نبود... غیراز خداهیچ کس نبود...»کیست؟ ودرکجا گفته شده است؟ هیچ کس درمورد آن چیزی نمی فهمد و متون کهن هم درمورد نخستین گویندگان قصه ها وافسانه ها کدام سند مکتوب دراختیار جامعه شناسان، پژوهشگران ادبیات فولکوریک واسطوره شناسان قرار نمی دهد. از این رو شاید قدمت قصه ها وافسانه ها برابر با تاریخ پرفراز ونشیب انسان ها که در دوران باستان در دره ها وغارها زندگی می کردند، باشد.که شب ها هنگام خوردن گوشت درمغاره ها به دورهم جمع می شدند و چیزهایی را درمورد حیوانات وحشی همدیگر تعریف می کردند.
قصه گویی در سرزمین ما عمردراز وطولانی دارد، چنانچه متون کهن ما گواه براین است که گروهی موسوم به «نقالان» درکوچه وبازار مردم را به دورخود جمع می کردند و برای آنان قصه هایی از دیو وپری، خواجه سوداگر، آهوی میخ زرین ویا هم داستانهایی درمورد رستم وسهراب، بیژن ومنیژه، ویس ورامین، شیرین وفرهاد وغیره می گفتند که اتفاقاً این قصه ها به دست شاعرانی چون رودکی، فردوسی، نظامی گنجوی، جامی... منظوم نیزشده اند که ازلحاظ چگونگی داستان پردازی وقصه گویی درسطح بالایی قرار دارند. بنابراین دیده می شود که سنت قصه گویی وداستانسرایی از زمانه های دور درکشورما مرسوم واز اهمیت خاصی برخوردار بوده است. به طورمثال دربامیان درسده های گذشته حتا قریب هفتاد و هشتاد سال پیش ازامروز یعنی قبل ازعصر رسانه های گروهی وهمگانی مثل رادیو، مجلات، هفته نامه ها، روزنامه ها، تلویزیون، انترنت؛ هنگامیکه آفتاب خود را درپشت کوها ازچشم همه پنهان می کرد وغروب، برتن برهنة افق خلعت سیاه می پوشاند، مردم ازکارهای طاقت فرسای روزانه فارغ شده وهمراه با آمدن شب درخانه های گِلی شان، آتش روشن می کردند و به دورچهارخشتی(آتشگاه) جمع می شدند. وغالباً بعد خوردن نان شب به خصوص درشب های دراز وسرد زمستان به چیستان گویی، قصه گویی، دوبیتی خوانی، شاهنامه خوانی وغیره می پرداختند، درواقع مردم بامیان با قصه ها، ضرب المثل ها، دوبیتی ها... مجالس پرنشاط وهمچنان شب های دراز وسرد زمستان را به سر می رساندند. ادبیات شفاهی یا فولکوریک که درواقعیت امر، ازعمق افکارجمعی وخرد اجتماعی توده ها سرچشمه گرفته است، نه تنها برای مردم بامیان جنبة سرگرم کننده داشته، بلکه برای آنان که درحصارکوه های سربه فلک کشیده زندگی می کردند به عنوان وسیلة اطلاع رسانی و اندیشه ورزی نیزتلقی می شده وبه نحوی دنیای ذهنی آنان را وسعت می بخشیده است.
افسانه ها وقصه های فولکوریک مردم بامیان همراه با تندیس صلصال وشه مامه ونقاشی ها وخرابه های شهرهای قدیمی وقلعه های مستحکم که بقایای تمدن بزرگ چندین هزارساله بشری را درآغوش پرمهر خود گرفته وهزاران شگفتی را به نمایش می گذارد خود به نحوی بیانگر راز و رمزهای زیادی است که در درازنای تاریخ طولانی دراین شهر باستانی شکل وصورت گرفته است،. درواقع قصه ها وافسانه هایی که پیرامون شهرهای قدیمی وشگفت انگیزی چون «شهرضحاک ماردوش»، «شهربربر»، «چهل برج» «شهرغلغله»... که ازنسلی های قبلی به نسل های بعدی انتقال یافته، شاهد گویای هنروتمدنی است که به تاریخ چندین هزار سالة افغانستان هویت می بخشد که با تجزیه و تحلیل درونهایه های قصه ها، اساطیر، افسانه هایی که پیرامون این شهرها وحصارهای مستحکم به وجود آمده است می توان به سطوح فکری، فرهنگی، اخلاقی، اجتماعی و حتا سیاسی دوره های گذشته که روزگاری مردم این سرزمین در دامن طبیعت محسورکننده وسرسبز بامیان به سر می بردند، پی برد و غم ها، شادی ها، رنجها... آنان را از لا به لای فرهنگ عامیانه شان شناخت.
طبیعت محسورکننده، چشمه های زلال، کوهای سربه فلک کشیده، آسمان لاجوردی، بند های فیروزه یی رنگ، نوای مرغکان وحشی، مناظر زیبا وچشم نوازکشتزاران گندم، غارهای تنک وتاریک طبیعی، دره های زیبا وسرشار از تنوع زیستی، رود خانه های آرام و خروشان بامیان هربیننده را افسون می کند. این طبیعت زیبا سبب شده است که انسانهای اعصارکهن ازدیدن این همه شگفتی هیجان زده شوند وافسانه ها وقصه هایی پیرامون آنها بسازند. چون افسانه ها وقصه ها زاده تخیل و زادة قوة قابلیت اعجاب وحس استفهام انسانهایی است که دردامن طبیعت زیبا وگاهی هم خشن شگفت زده می شدند و برای بیان تجربیات عاطفی واحساسات درونی شان به ناچاردست به خلق افسانه ها، قصه ها، ضرب المثل ها، حکایت ها... می زدند و آن تراوش های فکری شان را سرمشق زندگی اجتماعی وخرد ورزی شان قرار میدادند.
میان مردم بامیان نه تنها قصه هایی دررابطه به شهر ضحاک ماردوش، شه مامه وصلصال، بندامیر، اژدهای سرخ در، چهل برج و شهربربر برسرزبانها است. بلکه بسیاری ازکوه های سربه فلک کشیده، دره های سرسبز، دریاچه های پرآب و غارهای تنگ وتاریک آن نیزقصه یی دارد که من به گونه مثال قصة یی را در مورد یکی ازکوه های بامیان موسوم به کوه عروس یا«کوه عاروس» ذکر میکنم که به نحوی قوة قابلیت اعجاب وحس استفهام مردمانی را که در روزگار باستان دراین خطه به سر می بردند، آشکار می سازد.
کوه «عاروس» یا عروس کوه نسبتاً بلندی است که از بسیاری مناطق ولسوالی پنجاب، یکاولنگ وبرخی مناطق بهسود دیده می شود، این کوه ازجملة سلسله کوه های بابا است که این کوه درواقع به دست خالق طبیعت چنان شگفت انگیزساخته شده است که ازدوردست ها به نظرهر بیننده همانند عروسی که بالای اسپ سوارباشد، مجسم می شود وبی مورد نبوده که انسانهای روزگار کهن این قصه را در مورد آن بسازند وتصور کنند که کوه عروسی بوده به امرپروردگار به سنک مبدل شده وقصه اش ازاین قرار است:
می گویند؛ درروزگاران قدیم، دختری بود که درزیبایی، کمال، عفت وپرهیزگاری شهرت تمام داشت. دورتر ازمنطقه این دختر پسری زندگی می کرد که شغل آهنگری داشت و این پسر نیز درشجاعت، سخاوت و دلیری درمیان همقطارانش یکه وبی جوره بود. از سرتقدیر، روزی این پسر به خاطر انجام کاری به منطقة این دختر سفرکرد، وقتی این دختر پرهیزگار را دید با تمام وجود عاشق او شد و عشقش را هم بعد از مدتی به او اظهارکرد واین دختر پاکدامن وپرهیزگار هم پذیرفت که با او عروسی می کند. چند روزی گذشت واین پسر پیش پدر این دختر خواستگاری رفت و پدر دخترهم از شجاعت ودلیری این پسر خوشش آمد ودخترش را به او داد.. بعد ازچند روز داماد از خسرش اجازه گرفت و عروشش را گرفت که به منطقه خودش ببرد، تعدادی هم عروس را تا خانه داماد همراهی می کرد وآنها همه درخوشی وسرور بودند. اما دیدندکه کافران آنها را تعقیب می کنند، کافران نزدیک بود که همه آنها را اسیرکند، دراین هنگام عروس پاکدل پیش پروردگارش دعاکرد که همه آنها را ازشردشمنان نجات دهد، پروردگار دعایش را قبول کرد و عروس با همة همراهانش به سنگ مبدل شدندوازشرکافران نجات یافتند واین کوه همان عروس پرهیزگاراست که به امر پروردگار به سنگ مبدل شده است.
پایان
در باره من: من علی شیر رستگار فرزند غلام نبی شفایی در یکی از روزهای سرد و غم انگیز پاییز سال 1358 درمنطقه تگاب برگ ولسوالی پنجاب ولایت بامیان دیده به جهان گشودم، و در این مدت رنجها و دردهای زیادی را با تمام وجودم لمس نمودم و این دردها و رنجها همانند خوره ها روحم را در انزوا کاویده و تراشیده است. اما هنوز نفس می کشم و از پنجره ای امید آرزوهایم را به تماشا می گیرم، که یکی بعد از دیگری مسخ می شوند.